جستجو برای 'رفیق'
# عنوان متن نویسنده تاریخ
151 رفیق
شوالیه انیشتین
من رفیقام بیشترشون بهم میگن نامرد اسمشونو نمیگم فقط یه رفیق خیلی خوب دارم اونم امیره تو انجمن

من از تعداد موهای سرم هم توی این انجمن بیشتر دوست دارم
مگه نه ؟
‏1392/04/05 18:09:28
152 رفیق
[quote]
ali ahp
شوالیه انیشتین
من رفیقام بیشترشون بهم میگن نامرد اسمشونو نمیگم فقط یه رفیق خیلی خوب دارم اونم امیره تو انجمن

من از تعداد موهای سرم هم توی این انجمن بیشتر دوست دارم
مگه نه ؟
‏1392/04/05 18:12:32
153 شعر زیبا در مورد شفاعت امام حسین در شب اول قبر
... فت/

بالش زیر سرم از سنگ بود/

غرق ظلمت، سوت و کور و تنگ بود/

هرکه آمد پیش،حرفی راند و رفت/

سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/

خسته بودم هیچ کس یارم نشد/

زان میان یک تن خریدارم نشد/

نه رفیقی نه شفیقی نه کسی /

ترس بود و وحشت و دلواپسی/

ناله می کردم ولیکن بی جواب/

تشنه بودم،در پی یک جرعه آب/

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد پیش چشمانم فلک/

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست ؟

دیگری فریاد زد:رب تو کیست؟

گرچه پرسش ها به ظاهر ساده بود /

لرزه بر اندام من افتاده بود /


هرچه کردم سعی تا گویم جواب/

سد نطقم شد هراس و اضطراب /

از سکوتم آن دو گشته خشمگین/

رفت بالا گرز های آتشین/

قبر من پرگشت ...
‏1393/12/07 18:08:45
154 هههههیییییییییی روزگار
سلام به بر و بچ گل انجمنی
خوب هستین؟؟ چه خبرا؟
حدود 5 ماه سر نزدم الآن اومدم دیدم کلی تغییرات رو بازی اعمال شده
تو رو خدا این پشتیبانی رو میبینین چقدر نارفیقن
جواب دوسال پشت سرهم بازی کردن رو اینجوری میدن

[b]تحت حمایت شدید عزیز
اکانت شما توسط تیم نظارت بر بازی غیر فعال شده است.
شما بیش از 33 روز وارد بازی نشده اید و غیر فعا
‏1393/12/21 16:54:14
155 معمای قهوه خانه
[b]یکنفر به قهوه خانه رفت و یک چایی خواست. قهوه چی یک چایی برایش آورد. مرد پس از چند دقیقه، با رفیقش مشغول صحبت شد. آنگاه متوجه شد مگسی در استکان چائیش افتاده است. قهوه چی را صدا کرد و از او خواست تا چایی را برده، عوض کند. قهوه چی چایی را برد و پس از چند دقیقه، یک چایی بازگرداند. مشتری پس از نو
‏1394/02/06 21:05:43
156 پرچم آبادان بالاست برزیلته
... طوری چراغ میگیرنا

به آبادانیه خبر میدن که بابات مرده، میگه: آخ جون... از فردا تریپ مشکی

آبادانیه رو برق میگیره، میگه: ولک ولم کن تا ولت کنم

آبادانیه میگه : دیشب آبادان زلزله 11 ریشتری اومد . رفیقش میگه : پس آبادان با خاک یکی شد دیگه ؟ آبادانیه میگه : بع ، ولک ، مگه بچه ها گذاشتن!

دیشب جنگنده ها حمله کردن یک دفعه سقوط کردن همه در عجب هستن دلیلش چیه؟ ضایس دیگه پرچم آبادان جلوشو گرفته بود
‏1394/03/11 16:52:19
157 عنوان نباید خالی باشد
... بار خداحافظی کردم
اخرشم نرفتم
چه میشه کرد ما اینیم دیگه
ولی از اونجایی که اکی ندارم
بعید پیدام شه
داش هادی دمت گرم ما رو تحمل کردی
اقا معین شرمنده اگه حرف بدی زدم هر چی گفتم شوخی بود فکر میکردم رفیقیم
حسن تو یه کی ازت معذرت نخوامم مهم نیست
داش رضا و عابد اگه پی وی مزاحم شدم شرمنده
محمد مهدی اگه توهینی کردم اعصابم خورد بود شرمنده بچه ی خوبی هستی و با ادب ولی رو اخلاقیاتت کار کن
اقا ممدحسن داستانات قشنگ بود اگه موقعه نوشتن مزاحم شدم ببخشید
امیر گومر داداش باهات بعضی اوقات حال کردم بعضی اوقات م نه ولی اگه بدی دیدی ببخشید
و تمام دوستان اگه اذیت کردم شرمنده
ببخشید
خب به امید این که دیگه پیدام نشه اینورا
امیدوارم تو زندگ ...
‏1394/06/20 02:29:33
158 رفیق
اسم نمیبرم که با کی رفیقم
فقط میگم همتون عشقید ♥♥
خودشون میدونن کیا رو میگم.
هم قدیمیا هم جدیدا هم وسطیا.
مخلص همه که تا الان نه ما بهشون نامردی کردیم نه اونا به ما.
‏1392/04/05 18:24:51
159 رفیق
bingo55521
اسم نمیبرم که با کی رفیقم
فقط میگم همتون عشقید ♥♥
خودشون میدونن کیا رو میگم.
هم قدیمیا هم جدیدا هم وسطیا.
مخلص همه که تا الان نه ما بهشون نامردی کردیم نه اونا به ما.


‏1392/04/05 18:25:39
160 رفیق
من تو بازی3 تا اینجا هیچی
‏1392/04/05 20:18:12
161 رفیق
من هرکی که منو دوست داشته باشه دوسش دارم و باهاش رفیق می شم
‏1392/04/05 20:19:19
162 رفیق
هر کسی که با هاش صحبت کردم .هر کسی که باهاش دعوا نیوفتادم .هر کسی که باهاش بازی کردم .هر کسی که مثل مرد تو انجمن هست رفیق منه.
همه ی مردم ایران رفقای منن .
‏1392/04/06 00:27:34
163 رفیق
همه اعضا دوستامم بجز
فحشر ها(کلمه جدید) و اسپمر ها)
فابریک ها هم خودشون میدونن کین
‏1392/04/06 09:17:03
164 آقایون باز پاک کنید...تازه بدون جواب! متقلبها!
باور نکن داداش
همه حرفه
نمیخواستم بگم ولی رفیق من که امپراطور بهترینها I هست جانشین اونی که میگن منابعش 30 هست شد چون صمیمین با هم و هیچ خبری ازینا نبود
تو سرور 6 از لحاظ قدرت کم آوردن از بهترینها میخوان بحثو کش بدن
الان 1 ماهه هی امروز فرد
‏1391/09/02 20:12:18
165 درس هایی از بازی(رهام eryha)
... خودش مجزاست و هیچ ربطی به اون یکی نداره و اصلی ترین شخصیت شخصیت حضوری و توی دنیای بیرونتونه
باور بکنید باور بکنید از نوشتار و یا صحبت طرف غیر رو در رو به هیچ عنوان نمیشه فهمید طرف چجوری آدمیه
خودم رفیقای خیلی حیلی باحالی دارم که تو نوشتن تعطیل و تو حرف زدن(پشت تل) احساس میکنید یه آدم خیلی سطح پایین هستن ولی وقتی حضویری باهاشونم میگم اصلا ازین آدم باحال تر نداریم

زیر 25 تا لایک بخوره پست ادامه نخواهم داد نوشتن رو
‏1394/04/29 14:35:48
166 تاثیر عصر پادشاهان بر درس و......
آره این سرور 4 رو دادم به فراهان تا سکه بگیره از رفیقش بعدش دیگه گفت نمیشه انتقال بدم به تو یعنی نمیتونست اکانتو برگردونه.بخاطر همین من سرور 4 ندارم ولی فراهان داره.
البته اینی که دادم بهش اکانت مولتی بود که صفر شده بود.اکانت اصلی 4 رو حذف کردم.
‏1391/08/30 10:53:13
167 تاثیر عصر پادشاهان بر درس و......
[quote]
bingo55521
[div]آره این سرور 4 رو دادم به فراهان تا سکه بگیره از رفیقش بعدش دیگه گفت نمیشه انتقال بدم به تو یعنی نمیتونست اکانتو برگردونه.بخاطر همین من سرور 4 ندارم ولی فراهان داره.
البته اینی که دادم بهش اکانت مولتی بود که صفر شده بود.اکانت اصلی 4 رو حذف کردم.[/d
‏1391/08/30 21:39:12
168 به نظر شما !!!
بچه ها هستن داداش
یک دیواره چینی بسازم که
اصلا فک نمیکردم اینقدر ضعیف باشن گینگزا تو کلاسیک
رفیقم نقره ای گرفت من رو اکانتش بودم
کل گینگزا 50 کیلو هم نبودن
‏1391/09/03 18:41:09
169 سوال بپرس
tigertron
باشه.
آره.(به شرطی که تو مهمونی حرف خدا هم باشه)
اگه یه نیسان داشتی پشتش چی مینوشتی؟

رفیق بی کلک مادر شک دارم
‏1391/09/05 19:32:28
170 داستان یک {اوضاع غربی کشور}
... و معرفی کردو گفت من فرمانده کمانداران غرب هستم که با نیروهای کینگیز میجنگیم.

در همین لحظه بود که یکی از فرماندهان نظامی پیشم اومد گفت حامل خبر مهمی هستم گفت من علی هستم از طرف معین اومدم .

معین رفیق قدیمیم که یه زمانی خیلی جنگ ها در کنار هم بودیم گفتم خبرتو بگو علی جان

گفت: ما در جنگ های پی در پیمون با کینگیز های شرقی سخت دچار مشکل شدیم ومعین از تو درخواست کمک کرده .

شاهین هم که قبول کرده بود درکنار ما باشه گفتم هادی تو با شاهین به سمت روستا برید و با کینگیز ها بجنگید ومنم نصف نیروهارو از اردوگاه به سمت خراسان راهی میکنم شما بعد از این که جنگتون تموم شد به ما درخراسان ملحق شید

هادی و شاهین با نیروهای شاهین به سمت روستا حرکت کردند ومنو علی و امیر به سمت خراسان حرکت کردیم تا به کمک معین برویم.

در قسمت بعدی چه اتفاق هایی میوفته ایا ما به موقعه به معین میرسیم ... .
ایا شاهین وهادی میتونند روستارو نجات بدندهمه ی این داستان هادر قسمت بعدی .

ازتون عذر میخوام اگه داستان بد شده به بزرگواریتون ببخشید چون داستان اول بود زیاد طولانی نبود ودر ضمن کسانی که نقشاششون یکم کم بود عذر خواهی میکنم.
اگه غلط املایی داشت تو خصوصی بگین درستش کنم.

کسانی هم که میخواهند درداستان باشند به من تو خصوصی پیام بدن مخلصتون محمد حسن.
‏1394/06/03 23:32:32
171 سوال بپرس
مهدی اشراف
208تومن ،،، اونم شکوندم به فجیح ترین صورت
تاحالا شده بخوای خودکشی کنی ؟


نه زیاد
تا حالا رفیقی رو از دست دادی؟خدای نکرده.منظورم اینه که تا حالا دوستت فوت کرده.البته دور ازجون
‏1391/09/06 13:31:53
172 سوال بپرس
آره ولی رفیق فابریک نبوده
تاحالا شده بری دستشویی آب قطع باشه ؟
‏1391/09/06 13:35:24
173 سوال بپرس
مهدی اشراف
آره ولی رفیق فابریک نبوده
تاحالا شده بری دستشویی آب قطع باشه ؟

نه
ادکلنی که استفاده میکنی اسمش چیه؟
‏1391/09/06 13:37:23
174 داستان5{تقویت نیروهای خودی}
... بودیم.

وما به دنبال کتیبه بودیم.

شاهین پیش اومدو گفت فرمانده من با این نیروی کم قادر به جنگ نیستم
اگر اجازه دهید من با دو تن از کماندارانم به غرب بریم و با تعدادی نیرو برگردیم
من هنوز تعدادی رفیق وفادار دارم که میتونن با نیروهاشون در خدمتتون باشن
فرمانده:::چقدر نیرو میتونی بیار???
تقریبا 20000 نفر کماندار زوده
گفتم خب باشه میتونی بری

و شاهین فعلا از پیش ما رفت تا واسمون نیرو بیاره.

منم خودم شخصا به سمت پایتخت حرکت کردم تا با پادشاه حرف بزنم وبه بقیه دستور دادم که در همون جا بمونندتا مراقب اوضاع باشند.

من با اسبم به سمت پایتخت حرکت کردمو حدود پنج شبانه روز در راه پایتخت بودم.

وقتی به پایتخت رسیدماوضاع خیلی خوبه پایتخت وداد ستد های زیادی که انجام میشد منو امیدوار کرده بود تا بتونم نیروی بیشتری از فرمانروا بگیرم.

به قصر پادشاهی ایشون رفتم و اجازه ملاقات کردم.

وقتی داخل سالن شدم پادشاهی رو دیدم که از شدت چاقی وداشت میترکید اون لحظه فهمیدم که چرا اوضاع داخلی انقدر اشفته است.

پادشاه گفت فرمانده ممد حسن شما خدمات ارزنده ای برای کشور انجام دادید به پاس این خدمات من باید ازشما تشکر کنم.

گفتم پادشاه من از شما یک خواسته ای دارم که برای من نیروی پشتیبانی بفرستید تا من بتونم کتیبه رو بدست بیاورم و به خدمت شما بیاورم.

پادشاه گفت من که دو سه روز پیش برای شما سی هزار نیرو قرستادم دو باره نیرو برای چه میخواهید.

گفتم سرور ما با نیروهای شما یک هشتم نیروهای دشمن به حساب میاییم اونم فقط در قسمت شرق.

پادشاه گفت تلفات شما باعث شده که نیروهای ارتش من کمترو کمتر بشن.

گفتم پادشاه وقتی که من نکتیبه رو بدست بیاورم شما صاحب 100 ها برابر از این چیزی که هستید میشید.

پادشاه دستی به ریش هایش کشید گفت:باشد 50000 هزار نفر را با خودت ببر اما قول بده که جنگ را پیروز شوی .

حالا نیروهای 50000 هزار نفره ای پادشاه با 20000 هزار نیرویی که افشین میاره و40000 هزار نیرویی که در خراسان مستقرند.
و10000 هزار نفری که از جنوب میومدند میشدیم.
دویصدو ده هزار نفر نیروی تازه نفس .

اما ...
‏1394/06/05 23:44:22
175 سوال بپرس
آدم نارفیق و بی احساس
بچه طهرونی؟اگه اره.کجاش؟
‏1391/09/07 12:27:48
منوی کاربری

پیغام

بستن